|
سفر نامه باران
| ||
|
صاحب خانه
رحیم چراغ قوه را گرفت روی میز. شمعدان های نقره ای زیر نور چراغ برق می زدند. - وای ! اینا رو ببین انگاری نقره ان. برداشت و چند بار بوسیدشان و گذاشت توی گونی پارچه ای . رفت طرف اتاق خواب. کشوی میز توالت را کشید بیرون. چراغ قوه را گرفت پایین. با دست وسایل تویش را جابجا کرد.انگشتری برق زد. برش داشت , کمی نگاه کرد و بعد سریع گذاشت توی جیب شلوارش. برگشت توی پذیرایی.. سر راه پایش گیر کرد به پایه ی میز کنار دیوار، کم مانده بود بخورد زمین. سریع خودش را جمع و جور کرد و رفت طرف بوفه. از توی بوفه سماور مسی کوچک را گذاشت توی گونی نیمه پر، گونی را تا دم در برد و برگشت طرف آشپزخانه. در یخچال را باز کرد و آب میوه ی توی پارچ را سر کشید و سیبی را برداشت و گاز زد. رفت توی پذیرایی تا ببیند چیزی از قلم نیافتاده. چراغ قوه را روی دیوار ها می چرخاند و تابلو ها را نگاه می کرد. -هه ! اینو چه بامزه است! فکر کنم عکس جدشون باشه! اینم انگار عکس صابخونه بنده خداست! اینم که دریاست، شایدم الان کنار دریا باشن ..یا ... به تابلوی امواج دریا که رسید یکهو مثل برق گرفته ها چراغ را برگرداند روی عکس مردی که به دیوار بود. سیب را به زور قورت داد. زل زده بود به عکس و پلک نمی زد. □□□ -بفرما حاجی اینم از این. فکر کنم آخریش بود. کاسه نقره ای را گذاشت روی میز، سر جایش. گونی کاملا خالی شده بود . توی هوا تکانش داد و برگشت طرف عکس روی دیوار. -ببین هیچی نمونده ها ! ما مرام و اینا حالیمونه . فکر نکنی که بی معرفتیم .. نه به مولا ! دراز کشید روی کاناپه و خیره شد به عکس روی دیوار. -حاجی ارواح ننه ام اون شکلی نیگا نکن. من که همه چی رو گذاشتم سرجاش. الانم با اجازت می خوام برم . بلند شد و رفت طرف در.کمی توی تراس ایستاد. صدای اذان از دور شنیده می شد. -اه که هی! عجب شانسی دارم ؟! مثل این که امشب قسمت نبود یه چیزی دشت کنیم. یکهو انگار که چیزی یادش افتاده باشد. برگشت توی خانه . رفت توی اتاق و کشوی میز را کشید بیرون. انگشتری را توی دستش گرفته بود. - اصلا ببینم یه انگشتر که چیزی ازت کم نمی کنه حاجی! ماشالا شما که کرمت خیلی زیاده حتمی هیچی نمی گی. خواست انگشتر را بگذارد توی جیبش . اما منصرف شد و برش گرداند توی کشو. توی پذیرایی جلوی عکس مرد ایستاد. -ما رفتیم . حیاط را رد کرد و وارد کوچه شد. □□□ ماه توی آسمان دیده نمی شد.رحیم نشسته بود روی پله ها و سرش را تکیه داده بود به نرده های فلزی. در حیاط که باز شد .چوب دستی اش را محکم چسبید و بلند شد و رفت کنار دیوار تراس، صدای پاها از لای درخت ها نزدیک تر شد. دو تا مرد بودند. پرید جلو . -کجا؟ وایسین بینم.. به چه حقی اومدین تو محدوده ی من؟ مردی که جلوتر بود، جوراب سرش را کشید بالا. -به به ! رحیم کیف قاپ خودمون ! چی شده از دله دزدی استعفا دادی. رحیم آمد جلوتر. -به تو ربطی نداره. عشقمه . زود از این جا برین. ایستاد توی تراس و چوب دستی را روی سرش چرخاند : - یالا دیگه. برین از این جا ! مرد که ایستاده بود توی حیاط ،یک قدم جلو آمد و گفت: - مگه خونه ی ننه ته ؟ نریم چی کار می کنی مثلا ؟ رحیم با دو دست چوب را محکم گرفت. - با این یکی می زنم تو سرت اونوخ می فهمی. مرد کمی عقب رفت. - برو بابا! دله دزد! نوبرشو آورده ! تازه شم تو این خونه اندازه هر دو تا مون چیز هست! برگشت عقب و به پشت سری اش اشاره کرد که بیاید. پا روی پله ی اول که گذاشت, رحیم با چوب یکی زد توی سرش. مرد افتاد روی زمین. - وای ننه ! این دیگه کیه؟! رحیم گفت: اصغر گفتم دم تونو بذارین رو کولتون و از این جا برین. این خونه سهم منه . شریک مریک و اینا حالیم نیست. مردی که عقب ایستاده بود آمد و زیر بغل اصغر را گرفت و بلندش کرد. اصغر در حالی که دستش را گذاشته بود روی سرش و داشت به طرف در می رفت برای رحیم خط و نشان می کشید. رحیم پشت سرشان رفت و در حیاط را بست. برگشت سر جایش روی پله ها. -امشبم که این جوری گذشت. صدای اذان که از گلدسته ها بلند شد، از خانه بیرون رفت. □□□ رحیم روی تراس قدم می زد. -حاجی کجایی تو؟ خونه رو ول کردی به امون خدا رفتی؟ عیبی نیس. هر چقدرم که طول بکشه من باز هر شب این جا میام و مواظبت می کنم از خونه ات. سرش را گذاشت روی دیوار کنار پله و چشم هایش را بست. صدای بسته شدن در آمد و نور شدید چراغ های ماشین که رو به رویش توی حیاط بود. دختر بچه جیغی کشید. -دزد... زن بچه را بغل کرده بود. رحیم دستش را گرفته بود جلوی چشم هاش. نور چراغ ها که خاموش شد. مرد از ماشین پیاده شد و با احتیاط آمد طرف پله ها. -تو! واسا ببینم ... تو رحیم نیستی؟ رحیم تو این جا چی کار می کنی؟ رحیم مرد را بغل کرد. -حاجی منو ببخش . ارواح خاک ننه ام وقتی فهمیدم خودم ناراحت شدم. وقتی عکستو دیدم خیلی خجالت کشیدم.. باور کن من نمک نشناس نیستم. شما خیلی به ما لطف کردی حاجی . از وقتی اون بابای خدابیامرز تنهامون گذاشت هوامونو داشتی . مرد به زن و بچه ها اشاره کرد که بروند تو. آن ها با احتیاط از کنار رحیم رد شدند و از پله ها رفتند بالا. زن گفت: حاجی ... مرد گفت: برین بالا .. مرد گفت: آروم تر ..خفه ام کردی .. من که نمی دونم تو از چی حرف می زنی ! تعریف کن ببینم چی شده؟ نشستند روی پله و حرف هایشان را ادامه دادند... صدای اذان از گلدسته ها بلند شد. -پاشو ..پاشو رحیم .. پاشو بریم مسجد... من که کسی نیستم و تو این دنیای به این بزرگی اصلا به حساب نمی آم ،عکسم با تو این کارو کرده. اونوخ اون صابخونه که اون بالا هستش و خودش همه جا و همیشه حی و حاضره.. استغفرالله ... پاشو ... پاشو بریم .
ته نوشت:افتاده بودیم تو خط فیلمنامه نویسی!! منتها خواست خدا بود که استعدادم کشف نشد! و داستان نویس باقی موندم! این داستان هم بقایای یک فیلمنامه است ظاهرا!! ته نوشت:دلم برای دوستان داستان نویسم تنگ شده.امیدوارم موفق به دیدارشون در این هفته بشم.
[ یکشنبه نوزدهم دی ۱۳۸۹ ] [ 22:22 ] [ فاطمه قشمي ]
فاطمه قشمي- مربي ادبي پاره وقت مركز زنجان - داستان نوجوان -سيب هايي براي حبيب... سيب هايي براي حبيب... - مش رسول بچه هاي كلاس پنجم معلم شون نيومده ممكنه بخوان بيان حياط شلوغ كنن! حواست باشه يه وقت از مدرسه نرن بيرون.آقاي صبوري ايستاده بالاي پله ها و دست ها را سايه بان چشم هايش كرده .نگاهش كه مي كنم آفتاب مي خورد توي چشم هايم. سرم را به علامت تاييد تكان مي دهم. جارو را مي كشم كف حياط .. برگ هاي زرد و قرمز با صداي خش خش كنار مي روند .صداي دويدن ميآيد و مي بينم كه پسر بدو از پله ها مي آيد پايين. نگاهش ميكنم. برايم دست تكان ميدهد و تن لاغرش را از لاي در بيرون مي برد .دوباره جارو را ميكشم و برگ ها را توي باغچه هل مي دهم. در مدرسه با صداي قيژي باز مي شود. برمي گردم عقب .ننه عاليه لاي در بزرگ حياط را به زحمت باز مي كند .صاف مي ايستم و تكيه ميدهم به دسته بلند جارو كمرم درد گرفته .ننه چادرش را مي تكاند و كمي مي كشد جلو. بعد گوشه اش را مي گيرد به دهان . آرام و با قدم هاي شمرده مي آيد طرفم .پاهايم سست مي شود. مي نشينم روي نيمكت سيماني كنار ديوار و سرم را مي گيرم لاي دست ها .حبيب مي دود طرف در . با دو دست بازوهايش را گرفته. مي لرزد .داد مي زنم :- آهاي ! كجا مي ري بچه؟- مش رسول دارم مي رم خونه! آقا مدير اجازه داد.آخه حالم خوب نيست.اخم مي كنم :- وايسا!لازم نكرده. از كجا معلوم؟پاهايش را تكان ميدهد. مش رسول تو رو خدا! دارم يخ مي زنم. من كه دروغ نمي گم !مي گويم :- واي ميسي همين جا ! من مي رم بالا از مدير مي پرسم اگه گفت آره! بهت علامت ميدم بري . وگرنه چغلي مي كنم به مدير!سرش را تكان مي دهد. پله ها را بالا مي روم. پشت سرم را نگاه مي كنم ايستاده همان جا و از سرما به خودش مي لرزد .با صداي ننه عاليه به خودم مي آيم .- مشدي! مش رسول حواست با منه؟ قربون دستت زحمت بكش اين لقمه و اين سيب رو بده به حبيبم . طفلي بچه ام يادش رفته همراش برداره. مي ترسم گشنه بمونه! نتونه درسشو بخونه!دست هايم را جلو مي برم و نان و سيب را ازش مي گيرم .- ميدم ننه!خيالت راحت.بغض ته گلويم گير كرده .ننه راهش را مي گيرد كه برود.نزديك در كه ميرسد آقاي صبوري از بالاي پله ها داد مي زند .- آقا! صد بار بهت گفتم اجازه نده ...كسي بياد تو مدرسه.صدبار كه هيچ ! هزار بار هم بگويد باز هم اجازه مي دهم. حتي اگر هر روز كابوس ها جلو چشم هايم رژه بروند .چشم هايم مي سوزد. زل مي زنم به سيب توي دستم .توي سالن راه مي روم. انگار كه يادم ميرود براي چه آمده ام تو! ميروم طرف آبدارخانه و شروع مي كنم به شستن استكان ها . انگار برگشته ام به آن روز وحشتناك.صداي آژير توي گوشم مي پيچد. شير آب را همان جوري ول مي كنم و ميخواهم بدوم طرف پناهگاه. صداي جيغ و داد بچه ها مي آيد. زودتر از آن كه فكرش را بكنم هواپيماها بمب هايشان را مي ريزند و مي روند. صداي انفجار از توي كوچه مي آيد و زمين مي لرزد. دست مي گيرم به ديوار. بچه ها از زير پله راه پناهگاه را ميگيرند .يكدفعه مثل جن گرفته ها مي دوم طرف در. .. ديوار مدرسه ريخته و صداي جيغ دختربچه هاي مدرسه روبرو مي آيد. پاهايم سست ميشود . همان جايي كه حبيب ايستاده بود.ميدانم مادر حبيب فردا هم ميايد، مثل بيشتر روزها و شايد باز هم توي دستش سيب يا چيزهاي ديگر بياورد براي حبيبش. اين را هم مي دانم كه باز مدير سرم غر ميزند كه راه نده بيايد تو ... و من نمي توانم بگويم كه مي ترسم حرفش را گوش كنم و پشيمانيش برايم بماند...اصلا اگر آن روز گذاشته بودم حبيب برود الان زنده بود و اين بلا سر مادرش نمي آمد كه مردم بگويند ديوانه شده !كاش گذاشته بودم حبيب آن روز برود.. آن وقت اين سيب ها و سرمايي كه دارد از راه می رسد اين همه عذابم نمي داد ...
به یاد قیصر براي تكرار روزهاي نبودنش... حرفهاي ما هنوز ناتمام تا نگاه ميكني: وقت رفتن است باز همان حكايت هميشگي! پيش از آنكه باخبر شوي لحظه عزيمت تو ناگزير ميشود آي.... اي دريغ و و حسرت هميشگي! ناگهان چقدر زود دير ميشود! "قیصر امین پور" [ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ] [ 2:0 ] [ فاطمه قشمي ]
سیب های پای پرچین همه چیز از همان صبحی شروع شد که مامان سراسیمه بیدار شد و خوابش را برای ما تعریف کرد. همان خوابی که کم کم بین همه ی اهالی ده، دهن به دهن چرخید و ظهر نشده زن ها را توی خانه مان جمع کرد. اين كه چجوري ماجراي خواب مامان پخش شد، خدا مي داند. شايد همان موقع كه مامان داشت خوابش را با كلي گريه براي من و بابا مي گفت، كسي از زير پنجره مان رد مي شده وگرنه مامان گفته بود كه نبايد براي كسي تعريف كنيم. مامان مدام این ور و آن ور می رفت و دستور می داد: -وقت زیادی نداریم مریم جان،همش دو روز مونده!باید بجنبیم. رحیم همان جوری دراز کشیده توی رختخواب مثل همیشه خیره شده بود به دیوار و پلک نمی زد. خانه که شلوغ شد یا نه! قبل ترش از همان موقع که سر و کله اولین مهمان های ناخوانده پیدا شد، حوصله ی مامان سر رفت و ابروهایش توی هم گره شد.اصلا قرار نبود کسی از قضیه باخبر باشد اما همه فهمیده بودند. مامان هم رفت توی اتاق، در را پشت سرش بست. از لاي در ديدم كه سر رحیم را گذاشته روی دامنش و زار زار گریه می کند. زن ها يكي يكي و دو تا دوتا در گوش هم پچ پچ مي كردند، زير چشمي مي پاييدم شان. تا گیرم می آوردند میکشاندنم گوشه ای و سوال پیچم می کردند. قضيه را يك جور ديگر شنيده بودند و گاهي چيزهايي مي گفتند كه آدم شاخ در مي آورد. حسابي كلافه شده بودم. هيچ جوري راضي به رفتن نبودندتا این که سر و کله بابا پیدا شد، اولش کپ کرد و همان جا جلوی در حیاط با قاطرش ایستاد، که تندی پریدم جلو و توی گوشش ماجرا را گفتم.بعد افسار را گرفتم و دیدم که بابا با سرجواب سلام زن ها را داد و از کنارشان آرام رفت توی اتاق. بابا صبح موقع رفتن هيچ حرفي نزده بود، حتي وقتي مامان گفته بود كه ميوه درخت سيب را نفروشد و براي روز عيد بچيند، براي خودش چايي ريخته و خيره شده بود به عكس خانوادگي مان كه چند سال پيش توي امامزاده داوود انداخته بوديم، عكسي كه رحيم تويش سوار اسب شده و بابا افسار اسب را گرفته دستش. همه داريم مي خنديم، من گوشه ي روسريم را گرفته ام دستم و سرم پايين است. مامان بعضي وقت ها مي كوبد توي سرم كه: چي مي شد سرتو مي گرفتي بالا؟ روسري كه از دستت فرار نمي كرد.مي كرد؟ و من ديگر برنمي گردم بگويم كه: چقدر ذوق كرده بودم وقتي بابا برايم خريدش و اين كه مي ترسيدم باد ببردش! نه كه بابا به خواب مامان شك داشته باشد! اصلا! چون خواب هايش بيشتر اوقات درست درميامد، حتي وقتي رحيم از بالاي كوه پرت شد مامان قبلش خواب ديده بود و مدام پاپي ميشد كه رحيم مواظب خودش باشد، ولي به ما چيزي نگفته بود. بعد از اين كه رحيم خانه نشين شد مامان گفت كه مي دانسته اين شكلي ميشود و هي خودش را ملامت ميكرد. حال و هواي خانه عوض شده بود، تا نيمه ي شعبان وقت زيادي نداشتيم. مامان داشت تدارك مي ديد. يك هو مي ديدي وسط جارو كردن حياط مي نشست زمين و گريه مي كرد. بابا را سر صبحي فرستاد شهر تا شيريني بگيرد، بابا هم قبل رفتن به مامان گفت كه وقتي برگشت مي رود سر وقت باغ و سيب ها را مي چيند. مامان سرش را برده بود بالا و گفته بود: -خدايا ! بچه مو شفا بده! و من ديدم كه رفت توي انبار و نشست روي كاه ها و گريه كرد. ديدم كه شانه هايش چجوري تكان مي خورد. تا عصر كه بابا برگردد همه جا را برق انداختيم و تميز تميز كرديم. بابا جعبه هاي شيريني را داد دست مامان و بعد جعبه هاي چوبي را از انبار بيرون آوردو رفت سراغ درخت سيب پاي پرچين. مامان براي شام آبگوشت بار گذاشته بود و لبخند كم رنگي توي صورتش ديده مي شد. نشسته بود كنار رحيم و آرام آرام لقمه ها را توي دهانش مي گذاشت. صبح بابا رفت باغ و جعبه ها را با وانت مش صالح فرستاد خانه. مامان مانده بود كه چطوري آن همه جعبه را دست تنها بياورد توي انبار كه ديديم مش صالح آستين بالا زده و دست به كار شده. - ياا... رقيه خانوم! اينا رو كجا بذارم ؟ مامان انبار را نشان داد. تعجب كرديم. مش صالح هيچ وقت تن به اين كارها نميداد، هميشه ميگفت كمرم درد مي كند و كلي بهانه ي ديگر مي آورد. اما حالا يك تنه داشت جعبه هاي سنگين را ميبرد توي انبار. سبد تخم مرغ ها توي دستم بود كه ديدم مش صالح رفت كنار كوزه ي آب بغل ديوار و چند تا ليوان پشت سر هم آب خورد. و صاف ايستاد و با دستمال عرق صورتش را پاك كرد. -رقيه خانوم! من دارم مي رم. كاري ندارين؟ مامان كه داشت نهار مي پخت آمد توي مهتابي . - اجرت با خدا مشدي. موقع بيرون رفتن از حياط مش صالح برگشت رو به مامان كه چيزي بگويد اما انگار كه منصرف شده باشد راهش را كشيد و رفت. عصر كه بابا آمد، به سفارش مامان دستي به موهاي رحيم كشيد و بردش حمام. شب عيد بود و مولودي خواني از توي بلندگوي مسجد پخش مي شد. يكي در زد، ننه مهتاج بود، با آن چشم هاي قرمزش معلوم بود گريه كرده. اصلا از وقتي كه پسرش رفته بود كربلا و برنگشته بود،بيشتر اوقات گريه مي كرد. مامان نشسته بود توي حياط و زل زده بود به آسمان، ننه را كه ديد بلند شد، ننه آمد توي مهتابي و نشست كنار مامان. -رقيه جان! ايشالا كه بچه ات تنش سالم بشه.ايشالا كه بحق صاحب الزمان حاجت روا بشي.ننه دعا كن منصور منم برگرده. بغضش تركيد و شروع كرد به گريه. با چارقد چشم هايش را پاك كرد. - اي خدايا!بچه ام رو از تو مي خوام.. يا امام حسين! مامان دست انداخت دور گردن ننه. -برمي گرده.. خودم تو خواب ديدم كه وقتي رحيم از بالاي درخت، سيب مينداخت پايين براي ، منصورم يه سيب گرفت . غصه نخور. يكدفعه ياد مش صالح افتادم و حرفي كه موقع رفتن نگفت. مامان گفته بود كه خدا منصور را بعد از كلي نذر و نياز به ننه مهتاج و مش صالح داده.تقريبا همسن داداش رحيم بود و همبازي بچگي هايش. سال پيش دلش هواي كربلا كرده و قاچاقي از مرز رد شده بود و رفته بود زيارت. بعد هم كه ديگر خبري ازش نشد. مش صالح هر كاري از دستش برمي آمد كرده بود، مي گفتند هيچ مدركي وجود ندارد كه نشان بدهد منصور رفته كربلا . اما ننه مي گفت كه منصور چند بار از آن جا زنگ زده و حتي گفته كه روسري ننه را تبرك ضريح امام حسين كرده. حتي آخرين بار گفته كه برمي گردد و با هم ميآيند براي زيارت. ننه بلند شد و با بدرقه مامان و دلداري هايش رفت. سيب ها را شسته و ريخته بوديم توي تشت هاي مسي روي مهتابي. با صداي مامان بيدار شدم. صداي اذان از توي راديو مي آمد. -مريم جان! بيدار شو. بيدار شو نمازتو بخون بعدش بگير بخواب. خواب آلوده رفتم وضو گرفتم و بعد از نماز پريدم توي رختخواب. مامان سر سجاده نشسته بود. چشم هايم را بستم. آفتاب زده بود كه بيدار شدم. مامان لباس هاي عيدش را پوشيده بود و نشسته بود سر سفره، لقمه ها را توي دهان رحيم مي گذاشت و قربان صدقه اش مي رفت.صبحانه را نخورده مهمان ها سر رسيدند. بابا رحيم را آورد توي مهتابي و نشاندش روي گليم. مامان اصرار داشت كه سيب ها را با دست خود رحيم بدهد دست مهمان ها، و كلي تلاش كرد تا رحيم بتواند سيب ها را توي دستش بگيرد، اما موقع بلند كردن مي افتادند زمين. آخر سر اين بابا بود كه از دست رحيم مي چسبيد و كمكش مي كرد. اهالي ده مي آمدند و بعد از خوردن ميوه و شيريني و سيب هايي كه مامان دست شان مي داد با التماس دعا از مامان راهي خانه شان مي شدند. هنوز كلي سيب توي انبار داشتيم. بابا سيب توي دستش را تكه تكه مي كرد و مي گذاشت توي دهان رحيم. رحيم مات زل زده بود به در. مامان نشسته بود روي پله و با تسبيح توي دستش صلوات ميفرستاد. همه منتظر بوديم، من ، بابا، مامان و شايد حتي خود رحيم . منتظر يك معجزه. آفتاب داشت غروب مي كرد. ديگر خبري از مهمان ها نبود.فقط ننه مهتاج بود كه آمده و كنار مامان نشسته بود و داشت تسبيح مي چرخاند. مدام خميازه مي كشيدم . كلي اين ور و آن ور رفته بودم از صبح. خواستم بروم توي اتاق كه با صداي صلوات بلندي سر جا خشكم زد. ديدم كه زن ها آمدند توي حياط. دور ننه مهتاج و مامان را گرفتند. كلمه ي چشم روشني را شنيدم و بعد هياهوي مردها بود و صداي صلوات شان. مش صالح را ديدم كه از در آمد تو -چشمت روشن مهتاج..ببين كي اومده؟ مانده بودم هاج و واج. منصور را ديدم كه از در آمد تو . ننه بلند شد ايستاد بعد يكدفعه از حال رفت كه زن ها از دست هايش گرفتند. توي صورت ننه آب پاشيدند. داشت بلند بلند گريه مي كرد. سر منصور را گرفته بود توي بغلش. جمعيت صلوات مي فرستاد. ننه يكهو انگار كه چيزي يادش افتاده باشد، زن ها را كنار زد و منصور را برد طرف رحيم. منصور داشت گريه مي كرد. رحيم مبهوت داشت نگاه مي كرد. خواست سيب توي دستش را بگيرد طرف منصور. ننه مهتاج زد روي شانه ي منصور. -بگيرش ننه! منصور دستش را برد جلو و سيب را گرفت، خواب مامان بود كه تعبير شد.
:بعد از مدت ها ننوشتن داستان، حرف تازه ای نيست براي زدن. :جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز باطل در اين خيال كه اكسير مي كنند گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد مشكل حكايتي ست كه تقرير مي كنند ما از برون در شده مغرور صد فريب تا خود درون پرده چه تدبير مي كنند تشويش وقت پير مغان مي دهند باز اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند :...
[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 17:29 ] [ فاطمه قشمي ]
اين خاك ها ... صدايت مي پيچد توي سرم : - من اين جا منتظرت مي مونم بهمن. همه ي اين بچه هايي كه اينجان، اميد شون اول به خدا و بعد به تو هستش. برو به سلامت . تمام دنيا را دور سرم مي گردانند انگار. باورم نمي شود بعد از اين همه مدت برگشته باشم اين جا ... آمده باشم جايي كه بيست سال پيش بايد مي آمدم . اين خاك ها بوي تو را مي دهند سهراب ... حتي اين درياچه ... درياچه اي كه خشك خشك است ، بدون سيم خاردار و خورشيدي ها. راستي سهراب چند تا از بچه ها اين جا شهيد شدند؟ راوي صدايش را برده بالاتر : - كمي اون طرفتر هنوز هستند بچه ها... بغضش مي تركد...جمعيت بر مي گردند طرف جايي كه انگشت راوي نشان داده، صداي گريه ي جمعيت مي آيد . داد مي زنم: - سهراب ...سهراب هنوز همون جا مونده ... من نرسيدم سر قرار ...بچه ها منتظر من هستن! گريه ام گرفته. مشت هايم را پر از خاك مي كنم. اين خاك هاي نرم بوي تو را مي دهند سهراب. سرفه ام مي گيرد. داد مي زنم و خاك ها را مي ريزم روي زمين. چند نفر مي آيند و از دست هايم مي گيرند، بعد بلندم مي كنند. همه زل زده اند بهم. مي گويم: - سهراب ... سهراب بيست ساله كه اون جاست، پشت اون سيماي خاردار...من بيست ساله دارم عذاب مي كشم ... . بايد برم سر قرار. مي خواهم خودم را به زور از دست آن دو نفر خلاص كنم كه يكي هم به كمك شان مي آيد.سرفه ام شديدتر شده. راوي توي ميكروفونش مي گويد: ببرينش توي چادر هلال احمر. حتمي گرما زده شده .جمعيتي كه توي دشت پراكنده اند، با صداي راوي نگاهشان به طرف ما مي چرخد. مي برندم طرف چادري كه هلال ماه رويش از تابش آفتاب به زردي زده. توي چادر مردي كه روپوش سفيد تنش كرده كمكم مي كند دراز بكشم روي تخت، چشم هايم را مي بندم . - يه نفس عميق بكشين. يك نفس عميق!؟ من سال ها ست سر معمولي نفس كشيدنم كم مي آورم چه برسد به عميق اش. با چشم هاي بسته آرام نفس مي كشم. سينه ام خس خس مي كند. مرد دست گذاشته روي سينه ام. مي خواهم بلند شوم. مرد كتف هايم را روي تخت فشار مي دهد. - دراز بكش. كجا مي خواي بري آقا؟ اونم با اين حال! مي گويم: - من بايد برم! شما چه مي دوني تو اين بيست سال چي كشيدم دكتر؟ بچه ها رو منتظر گذاشتم كه برگردم. بچه هاي گروهان ابوذر. دكتر با آرامش سرنگ را فرو مي كند توي دستم. پلك هايم سنگين شده. سرم را كه وصل مي كند. با مكث مي گويد: - فعلا كمي استراحت كن. بعدش مي توني بري سر قرار. مي خواهم چيزي بگويم اما انگار مغزم خالي شده. چشم هايم را مي بندم.
پ.ن1: اميدوارم سال جديد، سالي پر از موفقيت و سربلندي براي همه ي دوستان عزيز باشه. پ.ن2: بعد از مدت ها يه فيلم ديدم كه قشنگ بود و در عين حال مفهوم داشت. اسم فيلم "the curious case of benjamin button" بود منتها اسمي كه به فارسي دوبله شده بود يه صد و خورده اي درجه با اسم حقيقي فاصله داشت! پ.ن3: صدا وسيما! هر روز بدتر از ديروز !
[ پنجشنبه پنجم فروردین ۱۳۸۹ ] [ 23:11 ] [ فاطمه قشمي ]
من، قرمز... تو، زرد
-عمو زنجير باف ! زنجير منو بافتي؟ -بله! ... مي چرخيم و دامن هاي چين دارمان توي هوا تكان مي خورد. خانه ها دور ما مي چرخند. خنده هايمان توي خلوت كوچه مي پيچد. نفس نفس زنان پيدايت مي شود. داد مي زني: -وايسين ببينم! هاج و واج نگاهت می کنیم. خم مي شوي و دست هايت را روي زانوها مي گذاري. نفست كه جا مي آيد از دستم مي كشي. -مينا برو خونه. تو نمي خواد بازي كني. من كه بهت اجازه نداده بودم. چرا اومدي بيرون؟ گريه ام گرفته. مي دوم تا خانه. و روزهاي كودكي همين طوري پر مي شود از اداهاي بزرگتري تو، و طرفداري هاي مامان كه:نبايد روي حرف تو كه برادر بزرگ ترم باشي حرف بزنم. و من ديگر هيچ وقت حرف نمي زنم روي حرف تو تا دختر حرف گوش كني باشم. *** مهره ها را از روي صفحه بر مي داري و صفحه را بر مي گرداني، دو تا مهره از روي ميز برمي داري و مي گذاري كنار صفحه . - من قرمز ! تو زرد ! شروع هم با من. من نمي گويم كه دوست دارم رنگ مهره ام را خودم انتخاب كنم. منتظر مي شوم تا شروع كني. دستت را آرام توي هوا تكان مي دهي، تاس روي ميز غلت مي خورد و از حركت مي ايستد. داد مي زني : -اَه كه هي ! چه شروع مصيبتي ! ولي خب، اصلا مهم نيس. با همين راه مي افتيم. مهره ات را توي خانه اول مي گذاري و دو قدم جلو مي روي. دستي به موهايت مي كشي. -بفرما! تويي. زود بندازش. . تاس را مي اندازم. 4 مي آيد. مثل خودت وارد بازي مي شوم. بي هيچ حرفي مهره ام از مهره ي تو جلو مي افتد. با مشت آرام مي كوبي روي ميز. - وايسا ببينم! چرا اجازه نگرفتي؟ سرم را بلند مي كنم. نگاهم توي نگاهت گره مي خورد. توي سياهي چشم هايت قاب پنجره را كه نور خورشيد روي ديوار نقش كرده، مي بينم و سرم را مي اندازم پايين. - چي شده؟ اگه نمي خواي، خب، بازي نكن ! زور كه نيست. مي گويم: - جالبه! به اين مي گن دموكراسي ! ممنون . سينه ات را جلو مي دهي و سرفه مي كني. - هر جور راحتي. *** كوچه پر از هياهوي دخترها شده. كيفم را روي شانه جا به جا مي كنم. مي رسيم نزديك خيابان. سپيده سيبي را از توي كيفش بيرون مي آورد و مي دهد دستم: - فردا صبح ميام دنبالت، با هم بيايم مدرسه. سرم را به علامت تاييد تكان مي دهم ، خداحافظي مي كنيم. خيابان را رد مي كنم. - مينا وايسا ! بر مي گردم عقب. مي آيي كنارم و سيب را از دستم مي گيري. - اين دختره كي بود باهاش دوست شدي؟ من ميشناسمش. بهتره كه ديگه باهاش نگردي.. از تو فاصله مي گيرم: - منم مي شناسمش. دليلي هم نمي بينم كه باهاش نگردم. سيب را گاز مي زني. - حرف نباشه. من با داداش اون دعوا كردم، مي دونم چجور آدمايي هستن. سرم را تكان مي دهم. تو مثل هميشه پاي مامان را هم توي قضيه وا مي كني و مثل هميشه من به جرم چند سال كوچكتر بودنم محكوم مي شوم، *** تاس را مي اندازي. -آخ جونم! نردبون. فكر مي كردم افتادم رو دور بدشانسي. خانه ها را جلو مي روي و يك كله مي رسي به نصف. با انگشت روي ميز ضرب مي گيري. - مينا حواسم بهت هست ها! يه موقع جر نزني! نفسم را بيرون مي دهم. مهره ي زرد رنگ من چند رديف پايين تر از مهره ي تو، توي خانه 22جا مي گيرد. - ببين چي كار مي كنم الان! فقط داشته باش. اين بار تاس را لاي دو تا دست مي گيري و ورد مي خواني و فوت مي كني. سرم را مي اندازم پايين و نگاهم را مي دوزم به رو ميزي توري سفيد. مي دانم حتما داري نگاهم مي كني. مي خواهي عكس العمل من را ببيني. تاس مي افتد روي ميز، زود برش مي داري. -آخ جون! 3 .. الكي نيس كه! كلي نصيحتش كردم . و تو به اندازه ي سه خانه مي روي جلو و با نردبان، دو رديف بالاتر مهره ات را جا مي دهي. زل مي زنم توي چشم هايت، خميازه اي مي كشي و دستت را تكان مي دهي كه يعني : بيانداز! مثل هميشه اين يكي را هم بي خيال مي شوم، عددهايي كه به دلخواه تو عوض مي شوند. 3 خانه رد مي كنم ، مهره توي دو قدمي مار قرمز جا خوش مي كند تو دوباره ورد مي خواني و تاس را مي اندازي ، بعد توي يك حركت سريع برش مي داري. 5 خانه جلو مي روي و نردبان مهره ات را مي رساند به رديف آخر و من مثل هميشه نمي گويم كه موقع شمردن خانه ها مهره ات را نبايد روي صفحه بكوبي! تاس را آرام روي ميز مي اندازم: 1... يك خانه به مار نزديك مي شوم. تو اين دفعه تاس را كف دستت مي گذاري و بي حركت مي ايستي، انگار خيال انداختن نداري. يكهو تاس را مي اندازي وسط صفحه بازي، تاس تنه مي زند به مهره ي من و مي اندازدش توي دام مار. تو مي خندي. -هه! چه باحال شد! برو پايين مينا! مهره ام 5 رديف سقوط مي كند. تاس را مي اندازي و سريع برش مي داري. چند تا سرفه مي كني و به شماره عددي كه نيامده ، خانه ها را جلو مي روي و مي رسي به آخرين خانه. بازي تمام مي شود.
ناگفته ها: - ... - نيايش، دست هايي را به حركت در مي آورد كه جهان را به حركت در مي آورند. - پروردگارا! ياري رسان تا بر خويشتن خويش چيره شوم؛ زيرا فتح خويش بسي دشوار است. - حدیث توبه درین بزمگه مگو حافظ***********كه ساقيان كمان ابرويت زنند به تير [ جمعه دوم بهمن ۱۳۸۸ ] [ 19:8 ] [ فاطمه قشمي ]
اين خاك ها ... امروز دیگر آخرین روز است. عهدی را که توي آخرين ديدار با خودم بسته بودم، می شکنم . آخرین بار، می شد آخرین روز پاییز. توی حیاط شانه های لباس خاکیت زیر باران پر رنگ تر از بقیه ی جا ها بود . گفتم: - آرش جان، یادت نرفته که چه قولی بهم دادی؟ خندیدی و گفتی: - من همیشه سر قولم هستم، منتها وقتی برگشتم. ما با هم عهد بستيم پدر.يادم نرفته. از همان بچگي ياد گرفته بودي كه لحن حرف زدنت رسمي باشد، نمي دانم. شايد فقط با من كه پدرت بودم، آن شكلي صحبت مي كردي. اعتراف مي كنم كه نشناختمت. بغلم کردی، خیسی صورتت صورتم را خیس کرد. آن جا بود که فهمیدم بزرگ شده ای. من گفتم :ولي قرار ما اين نبود. توي عهدي كه بستيم حرفي از جنگ نزديم، زديم؟ تو سرت را انداختي پايين. یادم نیست یک بار موقع حرف زدن با من توی چشم هایم نگاه کرده باشی. دلم می خواست سرت را بیاوری بالا، تا توي چشم هايت تصوير خودم را ببينم. پايت را از روي برگ خشكي كه نيم خيس شده بود برداشتي و گفتي: پدر مگرخودتان هميشه نمي گفتيد كاش مي شد برگشت به عقب و اين همه عهدنامه ي ننگين را شكست؟ داشتي عصباني ام مي كردي. من گفتم: از كي ادامه ي تحصيل دادن و خارج رفتن شد كار ننگين؟ گفتي: منظورم را متوجه نشديد، مگر توي همان تاريخي كه هميشه مي خوانيد ننوشته كه توي همه ي آن قراردادها قسمتي از اين خاك... ادامه ندادي و سرت را انداختي پايين. من هيچ چيز غير تو نمي ديدم. همه ي دنياي من تو بودي. بخشي از تاريخ زندگيم. به خودم كه آمدم تو رفته بودي و باران تند مي باريد. همان جا بود که با خودم عهد بستم تا عمر دارم دیگر اسمت را نیاورم، اول هاش سر ماندن روي عهدم شكي نداشتم ولي حالا حسابي کم آورده ام . - پسر چرا این قدر دلت می خواهد من پیر مرد را اذیت کنی؟ پدر خوبی نبودم برایت، درست. اما این رسمش نیست. بیا برگردیم شهرمان.من آمده ام این جا تا سنگ هایمان را با هم وابکنیم، مثل دو تا مرد. - آرش جان ، بابا اذیت نکن . امروز دیگر آخرین روزی هست که این جا می گردیم دنبال تو. زير اين آفتاب داغ. اگر اين دوستت آقا محمد نبود نمي گذاشتند بمانم.مي گويد كه با تو خيلي صميمي بوده. ديروز تمام مدت از تو برايم حرف زد، تنها بازمانده ي گردان تان است يا به قول خودش تنها جامانده!آوردنش اين جا و تا حالا خيلي ها را پيدا كرده. پسر! خاك اين جا عجب چيزي ست! محمد كه گفت : آدم را مي گيرد . فكر كردم شوخي مي كند، ولي انگار من يكي را هم گرفته. هميشه فكر مي كردم اگر پدر زياد خوبي برايت نبودم لااقل يك معلم تاريخ حسابي بودم با اسم و رسم. ولي وقتي محمد تعريف كرد كه آن آخري ها بچه ها را جمع كرده بودي كه يك عهد ببندند به عوض همه ي آن عهدنامه هاي ننگين تا حتي يك وجب از اين خاك را به كسي ندهيد، فهميدم كه فقط دانستن تاريخ براي معلم تاريخ بودن كافي نيست. آرش جان !اين پيرمرد را اذيت نكن. يادت كه نرفته عهدمان. قرار بود وقتي برگشتي...
پ.ن1: كارگاه نقد داستان كه مي رفتيم، وقتي يه نفر مي خواست زياد داستانش مورد "انتقاد" واقع نشه قبل از خوندن داستان با آوردن جملاتي مثل:" من اينو تو اتوبوس نوشتم !!" يا "نصفه شب در عالم خواب اين سوژه به من الهام شد و نوشتمش" يا "اين داستان در مدت 2.30 دقيقه نوشته شده !!" و... ذهن خواننده ها رو متوجه اين موضوع مي كرد! پ.ن2: ...
[ دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ ] [ 23:23 ] [ فاطمه قشمي ]
قلب های روی شیشه
انگشتم را می گذارم روی شیشه . سرمای خفیفی زیر پوست دستم جریان پیدا می کند . باد پشت پنجره زوزه می کشد و تک و توک برگ های نارنجی و قرمز مانده ی پیچک روی دیوار را تکان می دهد . انگشتم را که برمی دارم، هاله سفید بخار دورش روی شیشه جا می ماند ، درست مثل قاب بیضی شکلی شده که تکه ای از خاک خیس باغچه را توی خودش تصویر کرده باشد . یاکریمی که بالای دیوارنشسته پر می زند و روی چرخ و فلک رنگ و رورفته ی وسط حیاط می نشیند . لنگه ی پنجره را باز می کنم ، بوي پياز سرخ شده مي آيد ، ضعف مي كنم . بی اختیار نگاهم بر می گردد طرف بالکن همسایه ی سمت چپ . پیراهن چیت سفيدبا گل های ريز روی بند تاب می خورد ، پيراهني كه شايد مال مادر خانواده باشد . - داداشی ... منو نيگا . نرگس یک لنگه پا تخت ها را رد می کند و می آید طرفم . پنجره را می بندم . - ببین داداشی ، چه خوب لی لی می رم . دیگه دارم بزرگ می شم. نفس نفس می زند. - تا زه...شم ...بلد شدم بنویسم آب . بهش لبخند می زنم ، بغض ته گلويم گير مي كند . - آفرین دختر خوب . تا قبل از اين فکر می کردم که ، نرگس بابا را چطوری خواهد نوشت . چقدر سخت بود نوشتنش برای خودم ؛ بابا آمد... بابا آب داد ... بابا نان داد...
ادامه مطلب [ دوشنبه بیست و یکم بهمن ۱۳۸۷ ] [ 23:52 ] [ فاطمه قشمي ]
یادتان نرود؛ "عکسم را شطرنجی کنید" ببخشید اگرکوبیدن پایم روی زمین اذیتتان می کند . راستش این سربازی که پشت در ایستاده ، بدجوری ازلای میله ها نگاهم می کند . انگار دارد با پوتین هایش روی اعصابم راه می رود.کاش می شد جایتان را با من عوض کنید . اگر اصرار شما نبود با این سر و وضع نمی آمدم پیشتان . از حالا می توانم قیافه آدم هایی که عکسم را می بینند تجسم کنم . خیلی وقت بود که موهایم را اینطوری از ته کوتاه نکرده بودم .حتا توی سربازی به خاطر تحصیلات موهایم را بی خیال شدند . از وقتی که دکمه واکمن رازده اید مدام به ساعتتان نگاه می کنید . حتمن می خواهید که من حاشیه نروم و اصل مطلب رابگویم ؛ چه شد که کارم به اینجا رسید . راستش هنوز شک دارم برایتان بگویم . برای هم سلولی هایم که قضیه اینجا آمدن را تعریف می کردم ، همه شان زدند زیرخنده . این تا وسطش بود به آخرش که رسیدند دسته جمعی گفتند که من یک دیوانه زنجیری ام و اشتباهی سر از زندان در آورده ام . یادم باشد آخر حرفهایمان ازتان بپرسم که آیا این اصطلاح در مورد من درست است یا نه ؟ گاهی وقتها یک اتفاق ساده ، یک تلنگر کوچک ، زندگی را زیر و رو می کند . من داشتم برای خودم زندگی می کردم . در آرامش کامل ، تا اینکه یک روز رئیس شرکت خواست با هم جایی برویم سوئیچ داد دستم و رفت آنطرف تا من دررا بازکنم . ایستاده خشکم زد . مانده بودم چکار کنم . گفت : چرا معطلی ؟ سرم را انداختم پایین و گفتم که گواهینامه ندارم . آمد کنارم . سوئیچ را از دستم کشید و خودش نشست پشت فرمان . طول مسیر رافقط از گواهینامه حرف زد و اینکه باورش نمی شود من با اینهمه کمالات چرا تا حالا گواهینامه نگرفته ام . چرا خودم تا آن موقع فکرش را نکرده بودم ... نمی دانم . شاید به خاطر تنبلی و شاید به خاطر اینکه هر وقت مامور پلیسی می دیدم . بی اختیار بدنم یخ می کرد . راهم را کج می کردم و از مسیر دیگری می رفتم . تشویقم کرد بروم دنبال گواهینامه و بد بختی های من از همانجا شروع شد .از هفت خوان ثبت نام، با بدبختی تمام گذشتم .خودم را کاملا آماده کردم و رفتم سر جلسه آزمون آیین نامه . دلم شور می زد ولی به خودم اطمینان دادم که اتفاق خاصی نمی افتد . برگه ها ر ا دادند و آزمون شروع شد . یک دور که سوالها را خواندم ، مطمئن شدم همه را بلدم و جای نگرانی نیست . ولی ... همان موقع مامور پلیسی از کنارم رد شد . یکدفعه تمام تنم یخ کرد دنیا دور سرم چرخید و سیاه شد ، به سیاهی مردمک چشمهای شما . خودکار از دستم افتاد . وقت آزمون تمام شد و نمره نیاوردم . دفعه دوم کلی ورد خواندم و فوت کردم دور و برم . توی فیلم دیده بودم . بعدش سرم را انداختم پایین ، آنقدر که گردنم درد گرفت . همه چیز خوب پیش می رفت که حس ششم بهم گفت که فعلا هیچ ماموری آن دور و برها نیست . سرم را بلند کردم و داشتم حرکات نرمشی گردن انجام می دادم که... ادامه مطلب [ چهارشنبه بیست و نهم آبان ۱۳۸۷ ] [ 20:26 ] [ فاطمه قشمي ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||