سفر نامه باران
 
لینک های ویژه

 

سیب های پای پرچین

همه چیز از همان صبحی شروع شد که مامان سراسیمه بیدار شد و خوابش  را برای ما تعریف کرد. همان خوابی که کم کم بین همه ی اهالی ده، دهن به دهن چرخید و ظهر   نشده زن ها را توی خانه مان جمع کرد.

اين كه چجوري ماجراي خواب مامان پخش شد، خدا مي داند. شايد همان موقع كه مامان داشت خوابش را با كلي گريه براي من و بابا مي گفت، كسي از زير پنجره مان رد مي شده وگرنه مامان گفته بود كه نبايد براي كسي تعريف كنيم.

مامان مدام این ور و آن ور می رفت و دستور می داد:

-وقت زیادی نداریم مریم جان،همش دو روز مونده!باید بجنبیم.

رحیم  همان جوری دراز کشیده توی رختخواب مثل همیشه خیره شده بود به دیوار و پلک نمی زد.  

خانه که شلوغ شد یا نه! قبل ترش از همان موقع که سر و کله اولین مهمان های ناخوانده پیدا شد، حوصله ی مامان سر رفت و ابروهایش توی هم گره شد.اصلا قرار نبود کسی از قضیه باخبر باشد اما همه فهمیده بودند.

مامان هم رفت توی اتاق، در را پشت سرش بست. از لاي در ديدم كه  سر رحیم را گذاشته روی دامنش و زار زار گریه می کند.

زن ها يكي يكي و دو تا دوتا در گوش هم پچ پچ مي كردند، زير چشمي مي پاييدم شان. تا گیرم می آوردند میکشاندنم گوشه ای و سوال پیچم می کردند. قضيه را يك جور ديگر شنيده بودند و گاهي چيزهايي مي گفتند كه آدم شاخ در مي آورد.

حسابي كلافه شده بودم. هيچ جوري راضي به رفتن نبودندتا این که سر و کله بابا پیدا شد، اولش کپ کرد و همان جا جلوی در حیاط با قاطرش ایستاد، که تندی پریدم جلو و توی گوشش ماجرا را گفتم.بعد افسار را گرفتم و دیدم که بابا با سرجواب سلام زن ها را داد و از کنارشان  آرام رفت توی اتاق.

بابا صبح موقع رفتن هيچ حرفي نزده بود، حتي وقتي مامان گفته بود كه ميوه درخت سيب را نفروشد و براي روز عيد بچيند، براي خودش چايي ريخته و خيره شده بود به عكس خانوادگي مان كه چند سال پيش توي امامزاده داوود انداخته بوديم، عكسي كه رحيم تويش سوار اسب شده و بابا افسار اسب را گرفته دستش. همه داريم مي خنديم، من گوشه ي روسريم را گرفته ام دستم و سرم پايين است. مامان بعضي وقت ها مي كوبد توي سرم كه: چي مي شد سرتو مي گرفتي بالا؟ روسري كه از دستت فرار نمي كرد.مي كرد؟

و من ديگر برنمي گردم بگويم كه: چقدر ذوق كرده بودم وقتي بابا برايم خريدش و اين كه مي ترسيدم باد ببردش!

نه كه بابا به خواب مامان شك داشته باشد! اصلا! چون خواب هايش بيشتر اوقات درست درميامد، حتي وقتي رحيم از بالاي كوه پرت شد مامان قبلش خواب ديده بود و مدام پاپي ميشد كه رحيم مواظب خودش باشد، ولي به ما چيزي نگفته بود. بعد از اين كه رحيم خانه نشين شد مامان گفت كه مي دانسته اين شكلي ميشود و هي خودش را ملامت ميكرد.

حال و هواي خانه عوض شده بود، تا نيمه ي شعبان وقت زيادي نداشتيم. مامان داشت تدارك مي ديد. يك هو مي ديدي وسط جارو كردن حياط مي نشست زمين و گريه مي كرد.

بابا را سر صبحي فرستاد شهر تا شيريني بگيرد، بابا هم قبل رفتن به مامان گفت كه وقتي برگشت مي رود سر وقت باغ و سيب ها را مي چيند.

مامان سرش را برده بود بالا و گفته بود:

-خدايا ! بچه مو شفا بده!

و من ديدم كه رفت توي انبار و نشست روي كاه ها و گريه كرد. ديدم كه شانه هايش چجوري تكان مي خورد.

تا عصر كه بابا برگردد همه جا را برق انداختيم و تميز تميز كرديم. بابا جعبه هاي شيريني را داد دست مامان و بعد جعبه هاي چوبي  را از انبار بيرون آوردو رفت سراغ درخت سيب پاي پرچين.

مامان براي شام آبگوشت بار گذاشته بود و لبخند كم رنگي توي صورتش ديده مي شد. نشسته بود كنار رحيم و آرام آرام لقمه ها را توي دهانش مي گذاشت.

صبح بابا رفت باغ و جعبه ها را با وانت مش صالح فرستاد خانه. مامان مانده بود كه چطوري آن همه جعبه را دست تنها بياورد توي انبار كه ديديم مش صالح آستين بالا زده و دست به كار شده.

- ياا... رقيه خانوم! اينا رو كجا بذارم ؟

مامان انبار را نشان داد. تعجب كرديم. مش صالح هيچ وقت تن به اين كارها نميداد، هميشه ميگفت كمرم درد مي كند و كلي بهانه ي ديگر مي آورد. اما حالا يك تنه داشت جعبه هاي سنگين را ميبرد توي انبار.

سبد تخم مرغ ها توي دستم بود كه ديدم مش صالح رفت كنار كوزه ي آب بغل ديوار و چند تا ليوان پشت سر هم آب خورد. و صاف ايستاد و با دستمال عرق صورتش را پاك كرد.

-رقيه خانوم! من دارم مي رم. كاري ندارين؟

مامان كه داشت نهار مي پخت آمد توي مهتابي .

- اجرت با خدا مشدي.

موقع بيرون رفتن از حياط مش صالح برگشت رو به مامان كه چيزي بگويد اما انگار كه منصرف شده باشد راهش را كشيد و رفت.

عصر كه بابا آمد، به سفارش مامان دستي به موهاي رحيم كشيد و بردش حمام.

شب عيد بود و مولودي خواني از توي بلندگوي مسجد پخش مي شد. يكي در زد، ننه مهتاج بود، با آن چشم هاي قرمزش معلوم بود گريه كرده. اصلا از وقتي كه پسرش رفته بود كربلا و برنگشته بود،بيشتر اوقات گريه مي كرد.

مامان نشسته بود توي حياط و زل زده بود به آسمان، ننه را كه ديد بلند شد، ننه آمد توي مهتابي و نشست كنار مامان.

-رقيه جان! ايشالا كه بچه ات تنش سالم بشه.ايشالا كه بحق صاحب الزمان حاجت روا بشي.ننه دعا كن منصور منم برگرده.

بغضش تركيد و شروع كرد به گريه. با چارقد چشم هايش را پاك كرد.

- اي خدايا!بچه ام رو از تو مي خوام.. يا امام حسين!

 مامان دست انداخت دور گردن ننه.

-برمي گرده.. خودم تو خواب ديدم كه وقتي رحيم از بالاي درخت، سيب مينداخت پايين براي ، منصورم يه سيب گرفت . غصه نخور.

يكدفعه ياد مش صالح افتادم و حرفي كه موقع رفتن نگفت.

مامان گفته بود كه خدا منصور را بعد از كلي نذر و نياز به ننه مهتاج و مش صالح داده.تقريبا همسن داداش رحيم بود و همبازي بچگي هايش. سال پيش دلش هواي كربلا كرده و قاچاقي از مرز رد شده بود و رفته بود زيارت. بعد هم كه ديگر خبري ازش نشد. مش صالح هر كاري از دستش برمي آمد كرده بود، مي گفتند هيچ مدركي وجود ندارد كه نشان بدهد منصور رفته كربلا .

اما ننه مي گفت كه منصور چند بار از آن جا زنگ زده و حتي گفته كه روسري ننه را تبرك ضريح امام حسين كرده. حتي آخرين بار گفته كه برمي گردد و با هم ميآيند براي زيارت.

ننه بلند شد و با بدرقه مامان و دلداري هايش رفت.

سيب ها را شسته و ريخته بوديم توي تشت هاي مسي روي مهتابي.

با صداي مامان بيدار شدم. صداي اذان از توي راديو مي آمد.

-مريم جان! بيدار شو. بيدار شو نمازتو بخون بعدش بگير بخواب.

خواب آلوده رفتم وضو گرفتم و بعد از نماز پريدم توي رختخواب. مامان سر سجاده نشسته بود. چشم هايم را بستم.

آفتاب زده بود كه بيدار شدم. مامان لباس هاي عيدش را پوشيده بود و نشسته بود سر سفره، لقمه ها را توي دهان رحيم مي گذاشت و قربان صدقه اش مي رفت.صبحانه را نخورده مهمان ها سر رسيدند.

بابا رحيم را آورد توي مهتابي و نشاندش روي گليم. مامان اصرار داشت كه سيب ها را با دست خود رحيم بدهد دست مهمان ها، و كلي تلاش كرد تا رحيم بتواند سيب ها را توي دستش بگيرد، اما موقع بلند كردن مي افتادند زمين. آخر سر اين بابا بود كه از دست رحيم مي چسبيد و كمكش مي كرد.

اهالي ده مي آمدند و بعد از خوردن ميوه و شيريني و سيب هايي كه مامان دست شان مي داد با التماس دعا از مامان راهي خانه شان مي شدند. هنوز كلي سيب توي انبار داشتيم.

بابا سيب توي دستش را تكه تكه مي كرد و مي گذاشت توي دهان رحيم. رحيم مات زل زده بود به در.

مامان نشسته بود روي پله و با تسبيح توي دستش صلوات ميفرستاد. همه منتظر بوديم، من ، بابا، مامان و شايد حتي خود رحيم . منتظر يك معجزه.

آفتاب داشت غروب مي كرد. ديگر خبري از مهمان ها نبود.فقط ننه مهتاج بود كه آمده و كنار مامان نشسته بود و داشت تسبيح مي چرخاند.

مدام خميازه مي كشيدم . كلي اين ور و آن ور رفته بودم از صبح. خواستم بروم توي اتاق كه با صداي صلوات بلندي سر جا خشكم زد. ديدم كه زن ها آمدند توي حياط. دور ننه مهتاج و مامان را گرفتند.

كلمه ي چشم روشني را شنيدم و بعد هياهوي مردها بود و صداي صلوات شان.

مش صالح را ديدم كه از در آمد تو

-چشمت روشن مهتاج..ببين كي اومده؟

مانده بودم هاج و واج. منصور را ديدم كه از در آمد تو . ننه بلند شد ايستاد بعد يكدفعه از حال رفت كه زن ها از دست هايش گرفتند.

توي صورت ننه آب پاشيدند. داشت بلند بلند گريه مي كرد. سر منصور را گرفته بود توي بغلش.

جمعيت صلوات مي فرستاد. ننه يكهو انگار كه چيزي يادش افتاده باشد، زن ها را كنار زد و منصور را برد طرف رحيم. منصور داشت گريه مي كرد. رحيم مبهوت داشت نگاه مي كرد. خواست سيب توي دستش را بگيرد طرف منصور.

ننه مهتاج زد روي شانه ي منصور.

-بگيرش ننه!

منصور دستش را برد جلو و سيب را گرفت، خواب مامان بود كه تعبير شد.


:بعد از مدت ها ننوشتن داستان، حرف تازه ای نيست براي زدن.

:جز قلب تيره هيچ نشد حاصل و هنوز                 باطل در اين خيال كه اكسير مي كنند

گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد                     مشكل حكايتي ست كه تقرير مي كنند

ما از برون در شده مغرور صد فريب                      تا خود درون پرده چه تدبير مي كنند

تشويش وقت پير مغان مي دهند باز                   اين سالكان نگر كه چه با پير مي كنند

:...

 

[ سه شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۹ ] [ 17:29 ] [ فاطمه قشمي ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

باران كه تمام شود

خورشيد

از پشت ابرها بيرون خواهد آمد

و

رنگين كمان

لبخند زيبای خداست

براي منتظران آفتاب ...

 
موضوعات وب
امکانات وب