سفر نامه باران
 
لینک های ویژه
اميد

چقدر دلش براي كلثوم و عليرضا تنگ شده بود. كسي خبر نداشت كه مي

آيد.لحظه هاي آخر اسمش را به ليست اسراي آزاد شده اضافه كرده بودند.

چند تا پسربچه از كنارش رد شدند. هشت سال پيش كه مي رفت عليرضا

سيزده سالش بود فكركرد حتما حالا براي خودش مردي شده وقت زن

گرفتنش رسيده. لبخندي گوشه لبش نشست. اگر اين همه مدت نامه هاي

زنش نبود زمان برايش سخت تر مي گذشت و درد شكنجه ها بيشتر مي

شد. كلثوم توي نامه ها از اتفاق هايي كه برايشان  مي افتاد مي گفت و از

انتظارشان براي برگشت او. از عليرضا مي گفت كه حسابي هواي مادرش را

دارد و نمي گذارد سختي بكشد.

سر كوچه كه رسيد قلبش شروع كرد به تند زدن. خيلي چيزها عوض شده

بود. حتي اسم كوچه. نگاهش روي  پلاك فلزي بالاي ديوار ماند، ساك از

دستش افتاد.


كوچه شهيد عليرضا يونسي.


«فاطمه قشمي»

[ دوشنبه بیست و سوم دی ۱۳۹۲ ] [ 20:43 ] [ فاطمه قشمي ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

باران كه تمام شود

خورشيد

از پشت ابرها بيرون خواهد آمد

و

رنگين كمان

لبخند زيبای خداست

براي منتظران آفتاب ...

 
موضوعات وب
امکانات وب