|
سفر نامه باران
| ||
|
بعضی وقت ها توي زندگي هست كه بايد برگشت عقب رو نگا كرد نه براي اين كه آه بكشيم و حسرت بخوريم و ... نه! فقط براي اين كه مصمم تر راه در پيش گرفته رو ادامه داد! ديروز به پيشنهاد يكي از دوستاي خوبم كتاب "خرسي كه مي خواست خرس باقي بماند" رو خوندم! اخرش واقني غصه ام شد! دلم براي خرسه سوخت! اما بعد ديدم در اصل داره دلم واسه خودمون يعني آدما مي سوزه! كتاب واسه كودكانه ها! نمي دونم خواب سياره ي شازده كوچولو باعث شده اين روزا ذهنم اين شكلي بشه يا چي! خلاصه! كتاب در مورد خرسي هستش كه آدما ميان محل زندگيشو تبديل به كارخونه مي كنن. اونم وقتي از خواب زمستوني بيدار مي شه و كسي "باورش نمي كنه" به اجبار مي شه يكي از كارمنداي كارخونه!! تا اين كه وقتي زمستون مي رسه چون خواب آلو بوده اخراج مي شه! خيلي راه مي ره و جاهاي مختلف تا اين كه مي رسه به جنگل در حالي كه سردرگم هستش و بعد نزديك يه غار اما يادش نمياد كه بايد بره تو غار!! اون تيكهي آخرش يعني جايي كه خرسه نشسته جلوي غار و برف روش مي باره با خودش مي گه: "حتم دارم كه يك چيز خيلي مهم را فراموش كرده ام، ولي آن چيز چست؟ چه چيز را فراموش كرده ام؟" از اون حرفاست که آدم وقتی تو مسیر زندگی برگشت عقب رو نگاه کرد باید به خودش بگه!
پ.ن:قرار بود دنيا تموم بشه!!! نشد! داره بارون مي باره! ديروز با خنده به يكي مي گم دنيا داره تموم ميشه ها! خداحافظي نكردي!يه نفر از اون ور ميگه: نه بابا! باور نكن! پ.ن: گفتن پست قبلي خيلي غمگينه! پست جديد شاد زدم! [ جمعه یکم دی ۱۳۹۱ ] [ 18:58 ] [ فاطمه قشمي ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||