سفر نامه باران
 
لینک های ویژه

دردواره ها

دردهای من

جامه نیستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نامهایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت دردهاست

دردهای آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

درد هم شنفته است

"قیصر امین پور"


پ.ن: وقتی هیچ معنی پیدا میکند...

[ سه شنبه یازدهم آبان ۱۳۸۹ ] [ 22:22 ] [ فاطمه قشمي ]

 

فاطمه قشمي- مربي ادبي پاره وقت مركز زنجان - داستان نوجوان -سيب هايي براي حبيب...

سيب هايي براي حبيب...

-مش رسول بچه هاي كلاس پنجم معلم شون نيومده ممكنه بخوان بيان حياط شلوغ كنن! حواست باشه يه وقت از مدرسه نرن بيرون.

آقاي صبوري ايستاده بالاي پله ها و دست ها را سايه بان چشم هايش كرده.

نگاهش كه مي كنم آفتاب مي خورد توي چشم هايم. سرم را به علامت تاييد تكان مي دهم.

جارو را مي كشم كف حياط .. برگ هاي زرد و قرمز با صداي خش خش كنار مي روند.

صداي دويدن مي‌آيد و مي بينم كه پسر بدو از پله ها مي آيد پايين. نگاهش ميكنم. برايم دست تكان ميدهد و تن لاغرش را از لاي در بيرون مي برد.

دوباره جارو را ميكشم و برگ ها را توي باغچه هل مي دهم. در مدرسه با صداي قيژي باز مي شود. برمي گردم عقب.

ننه عاليه لاي در بزرگ حياط را به زحمت باز مي كند.

صاف مي ايستم و تكيه ميدهم به دسته بلند جارو كمرم درد گرفته.

ننه چادرش را مي تكاند و كمي مي كشد جلو. بعد گوشه اش را مي گيرد به دهان . آرام و با قدم هاي شمرده مي آيد طرفم.

پاهايم سست مي شود. مي نشينم روي نيمكت سيماني كنار ديوار و سرم را مي گيرم لاي دست ها.

حبيب مي دود طرف در . با دو دست بازوهايش را گرفته. مي لرزد.

داد مي زنم:

-آهاي ! كجا مي ري بچه؟

-مش رسول دارم مي رم خونه! آقا مدير اجازه داد.آخه حالم خوب نيست.

اخم مي كنم:

-وايسا!لازم نكرده. از كجا معلوم؟

پاهايش را تكان ميدهد. مش رسول تو رو خدا! دارم يخ مي زنم. من كه دروغ نمي گم!

مي گويم:

-واي ميسي همين جا ! من مي رم بالا از مدير مي پرسم اگه گفت آره! بهت علامت ميدم بري . وگرنه چغلي مي كنم به مدير!

سرش را تكان مي دهد. پله ها را بالا مي روم. پشت سرم را نگاه مي كنم ايستاده همان جا و از سرما به خودش مي لرزد.

با صداي ننه عاليه به خودم مي آيم.

-مشدي! مش رسول حواست با منه؟ قربون دستت زحمت بكش اين لقمه و اين سيب رو بده به حبيبم . طفلي بچه ام يادش رفته همراش برداره. مي ترسم گشنه بمونه! نتونه درسشو بخونه!

دست هايم را جلو مي برم و نان و سيب را ازش مي گيرم .

-ميدم ننه!خيالت راحت.

بغض ته گلويم گير كرده.

ننه راهش را مي گيرد كه برود.نزديك در كه ميرسد آقاي صبوري از بالاي پله ها داد مي زند.

-آقا! صد بار بهت گفتم اجازه نده ...كسي بياد تو مدرسه.

صدبار كه هيچ ! هزار بار هم بگويد باز هم اجازه مي دهم. حتي اگر هر روز كابوس ها جلو چشم هايم رژه بروند.

چشم هايم مي سوزد. زل مي زنم به سيب توي دستم.

توي سالن راه مي روم. انگار كه يادم ميرود براي چه آمده ام تو! ميروم طرف آبدارخانه و شروع مي كنم به شستن استكان ها. انگار برگشته ام به آن روز وحشتناك.

صداي آژير توي گوشم مي پيچد. شير آب را همان جوري ول مي كنم و ميخواهم بدوم طرف پناهگاه. صداي جيغ و داد بچه ها مي آيد. زودتر از آن كه فكرش را بكنم هواپيماها بمب هايشان را مي ريزند و مي روند. صداي انفجار از توي كوچه مي آيد و زمين مي لرزد. دست مي گيرم به ديوار. بچه ها از زير پله راه پناهگاه را ميگيرند.

يكدفعه مثل جن گرفته ها مي دوم طرف در. .. ديوار مدرسه ريخته و صداي جيغ دختربچه هاي مدرسه روبرو مي آيد. پاهايم سست ميشود. همان جايي كه حبيب ايستاده بود.

مي‌دانم مادر حبيب فردا هم ميايد، مثل بيشتر روزها و شايد باز هم توي دستش سيب يا چيزهاي ديگر بياورد براي حبيبش. اين را هم مي دانم كه باز مدير سرم غر ميزند كه راه نده بيايد تو ... و من نمي توانم بگويم كه مي ترسم حرفش را گوش كنم و پشيمانيش برايم بماند...اصلا اگر آن روز گذاشته بودم حبيب برود الان زنده بود و اين بلا سر مادرش نمي آمد كه مردم بگويند ديوانه شده!

كاش گذاشته بودم حبيب آن روز برود.. آن وقت اين سيب ها و سرمايي كه دارد از راه می رسد اين همه عذابم نمي داد...


به یاد قیصر براي تكرار روزهاي نبودنش...

حرف‌هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي‌كني: وقت رفتن است

باز همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي‌شود

آي....

اي دريغ و و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي‌شود!

"قیصر امین پور"

[ شنبه هشتم آبان ۱۳۸۹ ] [ 2:0 ] [ فاطمه قشمي ]
.: Weblog Themes By themzha :.

درباره وبلاگ

باران كه تمام شود

خورشيد

از پشت ابرها بيرون خواهد آمد

و

رنگين كمان

لبخند زيبای خداست

براي منتظران آفتاب ...

 
موضوعات وب
امکانات وب