|
سفر نامه باران
| ||
|
من، قرمز... تو، زرد
-عمو زنجير باف ! زنجير منو بافتي؟ -بله! ... مي چرخيم و دامن هاي چين دارمان توي هوا تكان مي خورد. خانه ها دور ما مي چرخند. خنده هايمان توي خلوت كوچه مي پيچد. نفس نفس زنان پيدايت مي شود. داد مي زني: -وايسين ببينم! هاج و واج نگاهت می کنیم. خم مي شوي و دست هايت را روي زانوها مي گذاري. نفست كه جا مي آيد از دستم مي كشي. -مينا برو خونه. تو نمي خواد بازي كني. من كه بهت اجازه نداده بودم. چرا اومدي بيرون؟ گريه ام گرفته. مي دوم تا خانه. و روزهاي كودكي همين طوري پر مي شود از اداهاي بزرگتري تو، و طرفداري هاي مامان كه:نبايد روي حرف تو كه برادر بزرگ ترم باشي حرف بزنم. و من ديگر هيچ وقت حرف نمي زنم روي حرف تو تا دختر حرف گوش كني باشم. *** مهره ها را از روي صفحه بر مي داري و صفحه را بر مي گرداني، دو تا مهره از روي ميز برمي داري و مي گذاري كنار صفحه . - من قرمز ! تو زرد ! شروع هم با من. من نمي گويم كه دوست دارم رنگ مهره ام را خودم انتخاب كنم. منتظر مي شوم تا شروع كني. دستت را آرام توي هوا تكان مي دهي، تاس روي ميز غلت مي خورد و از حركت مي ايستد. داد مي زني : -اَه كه هي ! چه شروع مصيبتي ! ولي خب، اصلا مهم نيس. با همين راه مي افتيم. مهره ات را توي خانه اول مي گذاري و دو قدم جلو مي روي. دستي به موهايت مي كشي. -بفرما! تويي. زود بندازش. . تاس را مي اندازم. 4 مي آيد. مثل خودت وارد بازي مي شوم. بي هيچ حرفي مهره ام از مهره ي تو جلو مي افتد. با مشت آرام مي كوبي روي ميز. - وايسا ببينم! چرا اجازه نگرفتي؟ سرم را بلند مي كنم. نگاهم توي نگاهت گره مي خورد. توي سياهي چشم هايت قاب پنجره را كه نور خورشيد روي ديوار نقش كرده، مي بينم و سرم را مي اندازم پايين. - چي شده؟ اگه نمي خواي، خب، بازي نكن ! زور كه نيست. مي گويم: - جالبه! به اين مي گن دموكراسي ! ممنون . سينه ات را جلو مي دهي و سرفه مي كني. - هر جور راحتي. *** كوچه پر از هياهوي دخترها شده. كيفم را روي شانه جا به جا مي كنم. مي رسيم نزديك خيابان. سپيده سيبي را از توي كيفش بيرون مي آورد و مي دهد دستم: - فردا صبح ميام دنبالت، با هم بيايم مدرسه. سرم را به علامت تاييد تكان مي دهم ، خداحافظي مي كنيم. خيابان را رد مي كنم. - مينا وايسا ! بر مي گردم عقب. مي آيي كنارم و سيب را از دستم مي گيري. - اين دختره كي بود باهاش دوست شدي؟ من ميشناسمش. بهتره كه ديگه باهاش نگردي.. از تو فاصله مي گيرم: - منم مي شناسمش. دليلي هم نمي بينم كه باهاش نگردم. سيب را گاز مي زني. - حرف نباشه. من با داداش اون دعوا كردم، مي دونم چجور آدمايي هستن. سرم را تكان مي دهم. تو مثل هميشه پاي مامان را هم توي قضيه وا مي كني و مثل هميشه من به جرم چند سال كوچكتر بودنم محكوم مي شوم، *** تاس را مي اندازي. -آخ جونم! نردبون. فكر مي كردم افتادم رو دور بدشانسي. خانه ها را جلو مي روي و يك كله مي رسي به نصف. با انگشت روي ميز ضرب مي گيري. - مينا حواسم بهت هست ها! يه موقع جر نزني! نفسم را بيرون مي دهم. مهره ي زرد رنگ من چند رديف پايين تر از مهره ي تو، توي خانه 22جا مي گيرد. - ببين چي كار مي كنم الان! فقط داشته باش. اين بار تاس را لاي دو تا دست مي گيري و ورد مي خواني و فوت مي كني. سرم را مي اندازم پايين و نگاهم را مي دوزم به رو ميزي توري سفيد. مي دانم حتما داري نگاهم مي كني. مي خواهي عكس العمل من را ببيني. تاس مي افتد روي ميز، زود برش مي داري. -آخ جون! 3 .. الكي نيس كه! كلي نصيحتش كردم . و تو به اندازه ي سه خانه مي روي جلو و با نردبان، دو رديف بالاتر مهره ات را جا مي دهي. زل مي زنم توي چشم هايت، خميازه اي مي كشي و دستت را تكان مي دهي كه يعني : بيانداز! مثل هميشه اين يكي را هم بي خيال مي شوم، عددهايي كه به دلخواه تو عوض مي شوند. 3 خانه رد مي كنم ، مهره توي دو قدمي مار قرمز جا خوش مي كند تو دوباره ورد مي خواني و تاس را مي اندازي ، بعد توي يك حركت سريع برش مي داري. 5 خانه جلو مي روي و نردبان مهره ات را مي رساند به رديف آخر و من مثل هميشه نمي گويم كه موقع شمردن خانه ها مهره ات را نبايد روي صفحه بكوبي! تاس را آرام روي ميز مي اندازم: 1... يك خانه به مار نزديك مي شوم. تو اين دفعه تاس را كف دستت مي گذاري و بي حركت مي ايستي، انگار خيال انداختن نداري. يكهو تاس را مي اندازي وسط صفحه بازي، تاس تنه مي زند به مهره ي من و مي اندازدش توي دام مار. تو مي خندي. -هه! چه باحال شد! برو پايين مينا! مهره ام 5 رديف سقوط مي كند. تاس را مي اندازي و سريع برش مي داري. چند تا سرفه مي كني و به شماره عددي كه نيامده ، خانه ها را جلو مي روي و مي رسي به آخرين خانه. بازي تمام مي شود.
ناگفته ها: - ... - نيايش، دست هايي را به حركت در مي آورد كه جهان را به حركت در مي آورند. - پروردگارا! ياري رسان تا بر خويشتن خويش چيره شوم؛ زيرا فتح خويش بسي دشوار است. - حدیث توبه درین بزمگه مگو حافظ***********كه ساقيان كمان ابرويت زنند به تير [ جمعه دوم بهمن ۱۳۸۸ ] [ 19:8 ] [ فاطمه قشمي ]
|
||
| [قالب وبلاگ : تمزها] [Weblog Themes By : themzha.com] | ||