تبليغاتX
سفر نامه باران




سفر نامه باران



 

 

يه مطلبي بود كه تو روزنامه  ديدم حيفم اومد شما نبينين و البته نخونين. پس اول بخونين تا بقيه ي عرايض رو بريم.

مرد مسني به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندلي هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر 25 ساله  كه كنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي كرد، فرياد زد: پدر نگاه كن، درخت ها حركت مي كنند. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد. كنار شان زوج جواني نشسته بودند كه حرف هاي پسر و پدر را مي شنيدندو از حركات پسر جوان كه مانند يك بچه ي پنج ساله رفتار مي كرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن، درياچه حيوانات و ابرها با قطار حركت مي كنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي كردند. باران شروع شد. چند قطره روي دست مرد جوان چكيد. او با لذت آن را لمس كردو چشم هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن، باران مي بارد. آب روي من چكيد.

زوج جوان ديگر طاقت نياوردند و از مرد مسن پرسيدند: تا حالا براي مداواي پسرتان  به پزشك مراجعه كرده ايد؟

مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي گرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي تواند ببيند!!

 


نمي دونم تا حالا چقدر در مورد عدم قضاوت زودهنگام مطلب خوندين يا شنيدين! ولي اين مورد بالايي شايد يه تلنگري باشه به ما كه زود قضاوت نكنيم!

*پ.ن:زود قضاوت كردن ناشي از نداشتن خلاقيت در آدما هستش! علتش هم اينه كه با توجه به موارد نادري كه توي ذهن شون وجود داره نتيجه مي گيرن و بدتر و فاجعه بار تر از اون، اين كه اقدام مي كنن!

 

*پ.ن:چه شيرين گفت خواجه ي اهل دل:

 گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست             نقش غلط مبين كه همان لوح ساده ايم

 

*پ.ن: براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم نه!        براي عده اي ولي، چه خوب شد نيامدي!

 *پ.ن: پاییز خوب پادشاهی ست...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:15  توسط fatima  | 

 

دستي بر آمد و

سنگي

آيينه هاي شاد و غزل خوان شهر را

تكه تكه كرد

زمين پر شد از آيينه هاي شكسته

پر شد از روشني ، از آفتاب

و

آن كه آيينه ها را شكست

ندانست كه حالا

دست تمام كودكان شهر

يك تكه آفتاب ،

يك تكه روشني ،

يك تكه نور،

هست .

***

اي ناجي شكسته ترين لحظه هاي دل !

اي صاحب گرفته ترين روزهاي سال !

 

نگاه كن

...

عمري به انتظار تو

اين جا نشسته ايم

با يك سوال

كه پاسخ نداشته :

"آيا هنوز آمدنت را بها كم است ؟"

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم شهریور 1388ساعت 7:38  توسط fatima  | 
 
.::tika::..::2009::.