تبليغاتX
سفر نامه باران




سفر نامه باران



 

 اين خاك ها ...

امروز دیگر آخرین روز است. عهدی را که توي آخرين ديدار با خودم بسته بودم، می شکنم .

 آخرین بار، می شد آخرین روز پاییز. توی حیاط شانه های لباس خاکیت زیر باران پر رنگ تر از بقیه ی جا ها بود .

گفتم:

- آرش جان، یادت نرفته که چه قولی بهم دادی؟

خندیدی و گفتی:

- من همیشه سر قولم هستم، منتها وقتی برگشتم. ما با هم عهد بستيم پدر.يادم نرفته.

از همان بچگي ياد گرفته بودي كه  لحن حرف زدنت رسمي باشد، نمي دانم. شايد فقط با من كه پدرت بودم، آن شكلي صحبت مي كردي. اعتراف مي كنم كه نشناختمت.

بغلم کردی، خیسی صورتت صورتم را خیس کرد. آن جا بود که فهمیدم بزرگ شده ای.

من گفتم :ولي قرار ما اين نبود. توي عهدي كه بستيم حرفي از جنگ نزديم، زديم؟

تو سرت را انداختي پايين.  یادم نیست یک بار  موقع حرف زدن با من توی چشم هایم نگاه کرده باشی. دلم می خواست سرت را بیاوری بالا، تا توي چشم هايت تصوير خودم را ببينم.

پايت را از روي برگ خشكي كه نيم خيس شده بود برداشتي و گفتي: 

پدر مگرخودتان هميشه نمي گفتيد كاش مي شد برگشت به عقب و اين همه عهدنامه ي ننگين را شكست؟

داشتي عصباني ام مي كردي.

من گفتم: از كي ادامه ي تحصيل دادن و خارج رفتن شد كار ننگين؟

گفتي: منظورم را متوجه نشديد، مگر توي همان تاريخي كه هميشه مي خوانيد ننوشته كه توي همه ي آن قراردادها قسمتي از اين خاك...

ادامه ندادي و سرت را انداختي پايين.  

من هيچ چيز غير تو نمي ديدم. همه ي دنياي من تو بودي. بخشي از تاريخ زندگيم.

به خودم كه آمدم تو رفته بودي و باران تند مي باريد.

همان جا بود که با خودم عهد بستم تا عمر دارم دیگر اسمت را نیاورم، اول هاش سر ماندن روي عهدم شكي نداشتم ولي حالا حسابي کم آورده ام .

- پسر چرا این قدر دلت می خواهد من پیر مرد را اذیت کنی؟ پدر خوبی نبودم برایت، درست. اما این رسمش نیست. بیا برگردیم شهرمان.من  آمده ام این جا تا سنگ هایمان را با هم وابکنیم، مثل دو تا مرد.

- آرش جان ، بابا اذیت نکن . امروز دیگر آخرین روزی هست که این جا می گردیم دنبال تو. زير اين آفتاب داغ. اگر اين دوستت آقا محمد نبود نمي گذاشتند بمانم.مي گويد كه با تو خيلي صميمي بوده. ديروز تمام مدت از تو برايم حرف زد، تنها بازمانده ي گردان تان است يا به قول خودش تنها جامانده!آوردنش اين جا و تا حالا خيلي ها را پيدا كرده.

پسر! خاك اين جا عجب چيزي ست! محمد كه گفت : آدم را مي گيرد . فكر كردم شوخي مي كند، ولي انگار من يكي را هم گرفته.

هميشه فكر مي كردم اگر پدر زياد خوبي برايت نبودم لااقل يك معلم تاريخ حسابي بودم با اسم و رسم. ولي وقتي محمد تعريف كرد كه آن آخري ها بچه ها را جمع كرده بودي كه يك عهد ببندند به عوض همه ي آن عهدنامه هاي ننگين تا حتي  يك وجب از اين خاك را به كسي ندهيد، فهميدم كه فقط دانستن تاريخ براي معلم تاريخ بودن كافي نيست.

آرش جان !اين پيرمرد را اذيت نكن. يادت كه نرفته عهدمان. قرار بود وقتي برگشتي...    


 

پ.ن1: كارگاه نقد داستان كه مي رفتيم، وقتي  يه نفر مي خواست زياد داستانش مورد "انتقاد"  واقع نشه قبل از خوندن داستان با آوردن جملاتي مثل:" من اينو تو اتوبوس نوشتم !!" يا "نصفه شب در عالم خواب اين سوژه به من الهام شد و نوشتمش" يا "اين داستان در مدت 2.30 دقيقه نوشته شده !!" و... ذهن خواننده ها رو متوجه اين موضوع  مي كرد!

پ.ن2: ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 23:23  توسط fatima  | 

 

يه مطلبي بود كه تو روزنامه  ديدم حيفم اومد شما نبينين و البته نخونين. پس اول بخونين تا بقيه ي عرايض رو بريم.

مرد مسني به همراه پسر 25 ساله اش در قطار نشسته بود. در حالي كه مسافران در صندلي هاي خود نشسته بودند، قطار شروع به حركت كرد.

به محض شروع حركت قطار پسر 25 ساله  كه كنار پنجره نشسته بود، پر از شور و هيجان شد. دستش را از پنجره بيرون برد و در حالي كه هواي در حال حركت را با لذت لمس مي كرد، فرياد زد: پدر نگاه كن، درخت ها حركت مي كنند. مرد مسن با لبخندي هيجان پسرش را تحسين كرد. كنار شان زوج جواني نشسته بودند كه حرف هاي پسر و پدر را مي شنيدندو از حركات پسر جوان كه مانند يك بچه ي پنج ساله رفتار مي كرد، متعجب شده بودند.

ناگهان پسر دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن، درياچه حيوانات و ابرها با قطار حركت مي كنند.

زوج جوان پسر را با دلسوزي نگاه مي كردند. باران شروع شد. چند قطره روي دست مرد جوان چكيد. او با لذت آن را لمس كردو چشم هايش را بست و دوباره فرياد زد: پدر نگاه كن، باران مي بارد. آب روي من چكيد.

زوج جوان ديگر طاقت نياوردند و از مرد مسن پرسيدند: تا حالا براي مداواي پسرتان  به پزشك مراجعه كرده ايد؟

مرد مسن گفت: ما همين الان از بيمارستان بر مي گرديم. امروز پسر من براي اولين بار در زندگي مي تواند ببيند!!

 


نمي دونم تا حالا چقدر در مورد عدم قضاوت زودهنگام مطلب خوندين يا شنيدين! ولي اين مورد بالايي شايد يه تلنگري باشه به ما كه زود قضاوت نكنيم!

*پ.ن:زود قضاوت كردن ناشي از نداشتن خلاقيت در آدما هستش! علتش هم اينه كه با توجه به موارد نادري كه توي ذهن شون وجود داره نتيجه مي گيرن و بدتر و فاجعه بار تر از اون، اين كه اقدام مي كنن!

 

*پ.ن:چه شيرين گفت خواجه ي اهل دل:

 گفتي كه حافظ اين همه رنگ و خيال چيست             نقش غلط مبين كه همان لوح ساده ايم

 

*پ.ن: براي ما كه خسته ايم و دل شكسته ايم نه!        براي عده اي ولي، چه خوب شد نيامدي!

 *پ.ن: پاییز خوب پادشاهی ست...

+ نوشته شده در  جمعه یکم آبان 1388ساعت 15:15  توسط fatima  | 
 
.::tika::..::2009::.